آزادیـــــــــ 2
دیروز یکی آزاد شد
دیروز یکی آزاد شد
...
....
.....
......
ساده زیستی واقعا سخت است، برای کسی که می تواند نباشد....
خدایا ممنونمـ. برای داده و نداده ات شکر
(دستمـ پایین، نگاهمـ به پایین، قدم هایمـ کوتاه، خب بهتر از این نمی شود)
دیروز یکی آزاد شد
دیروز یکی آزاد شد
...
....
.....
......
ساده زیستی واقعا سخت است، برای کسی که می تواند نباشد....
خدایا ممنونمـ. برای داده و نداده ات شکر
(دستمـ پایین، نگاهمـ به پایین، قدم هایمـ کوتاه، خب بهتر از این نمی شود)
...
.......
...........
.................
دلم آروم نیست!!
می گفت
با خود می گفت
با خود از تنهایی ها و فاصله ها می گفت
که چرا؟
که چرا سوسن از من دور است
که چرا سوی چراغمـ این همه کمـ نور است
و نسیمی نیست که بیارد پیغامش
آن نگارین که قلم در شعف یادش نای کشیدن ندارد
غروبش سخت می گذشت
و دلش مثل تنور!!!
چرایش را خوب می دانست
خوب می دانست که غروبش نشانه ی چیست!
خوب می دانست که چرا نسیمی به این دیار نمی وزد
خوب می دانست
باز نگاهی به پاهایش انداخت
دردی همه ی وجودش را پر می کرد
زنجیــــرهای بلورین
اما چگونه می توانست که پر بگشاید؟؟؟؟
این همه را نتوان
الا به راز و نیاز
تهران: "برای دسر، با میوه، شیرینی و قهوه از میهمانان پذیرایی شد. غذا را با کارد و چنگال طلایی (اغراق نمی کنمـ) و در ظروف گران بهای نقره و چینی ایرانی صرف کردیمـ . در ذهنمـ آن قدر مشغول حساب و کتاب تجمل دور و برمـ بودمـ که از چهار ستون بدنمـ عرق جاری شد.... تمامـ این ها مرا به یاد صحنه صرف غذا در دربار ملکه روسیه در فیلمـ مونش هاوزن می انداخت." صفحه 23
سدیج (هرمزگان): " اتومبیل ما همه جا خیلی جلب توجه میکند. مردمـ اینجا شاید بار اولی در زندگی شان باشد که این چنین هیولایی را به چشمـ میبینند. یک بار که همه از دور از ترس پا به فرار گذاشتند. در این روستا چند تا زن با احتیاط به ماشین نزدیک شده و با تحسین و تعجب از همه طرف به ماشین دست می کشیدند، که این ناز و نوازش تاثیری روی آن نداشت." صفحه 59
کتاب سرزمین پارس (خاطرات یک زمین شناس 1950 - 1979)
نوشته: یووان اشتوکلین (یکی از بزرگترین و قدیمی ترین زمین شناسانی که در ایران کار کرده)
مترجمـ : سید هادی میر محمد میگونی
تازه متوجه شدمـ
یادش به خیر زمانی بود ک کسایی در این مملکتت زندگی میکردن.
زمانی ک سربازی توو کشورمون اجباری شد، اونا تحصن کردن و گفتن ک حرامه.
ولی الان .......................... .
دو سال از عمر یه نفر................. .
کمی پسرانه برای " خودمـ "
هرچند تکــراری اما
راستی تا به حال دنیــا را چطور دیده اید؟ با چه دیدی دیده اید؟ دنیا را برای چه می خواهیــد؟ برای چه درس می خوانیــد؟ به کجا می خواهید برسیــد؟ چه چیز از دنیا می خواهیـــد؟ آنها را برای چه می خواهیـــد؟ تا کی می خواهیـــد؟ از کدام راه می خواهید آنها را به دست بیاوریــد؟ راستی مگر فرقی میکنــد؟ چرا مردمـ چند دسته اند؟ چرا بقیه جور دیگر فکر می کننــد؟ دلایل مان برای افکارمان چیست؟ آیا اصلا دلیل واقعی داریمـ؟ راستش من خودمـ همـ خسته شدمـ اصلا برای چه باید بخیل عظیمی از سوالات پاسخ دهیــمـ؟
به این زیبایی نگاه کن، خدا را دیدی؟ دیگر هیچ....................
ولی خود را گول زدن و نفهمیدن خوب نیست.
باورمـ نمی شود
تمامـ شد. این همه اسارت، این همه اجبار. 18 سال کار اجباری
تمامـ شد درس اجباری
دیگر جور دیگر مجبورمـ می کنند ولی به اسمـ آزادی. آزادی هر چی که می خواهی بخونی، هر برنامه ای که می خواهی بچینی، ولی تازه شروع به آزادانه تصمیمـ گرفتن ک می کنی، می بینی که نچ، دیگر مجبوری. این راه اجباری هک شده در ذهنت. مجبوری جوری آزادانه برنامه ریزی کنی که این راه اجباری را ادامه دهی.
البته من ک لذت میبرمـ از مسیرمـ (اگر بگذارند). شاید این همـ مجبور باشمـ